خوب قرار بود که نظرسنجی یک ماهه باشه که از دست من در رفت و به 43 روز افزایش پیدا کرد. از تمام کسانی که توی این 43 روز منت به سر من گذاشتند و توی این نظرسنجی شرکت کردند ممنونم. چندتا نکته رو قبل از اعلام نتایج نظرسنجی تذکر میدم. تقریبا هیچ راهی در نظرسنجی های اینترنتی وجود نداره که بشه جلوی تقلب رو گرفت. با این حال نظرسنجی مورد استفاده این سایت اجازه نمیداده که کسانی که قبلا در نظرسنجی شرکت کردند و کوکی browser اونها پاک نشده، دوباره در نظرسنجی شرکت کنند. ضمن اینکه چون اینجا ip تمام نظردهندگان ثبت میشه میتونم بگم که هیچ دو ip یکسانی در سیستم ثبت نشده. اما این مورد ip هم چیزی رو اثبات نمیکنه. تنها چیزی که هست اینه که ما میتونیم با در نظرگرفتن درصدی خطا این نظرسنجی رو بپذیریم. من تمام گزینه ها رو به همراه تعداد رایی که آوردند و میزان درصدشون از رای ها اینجا اعلام میکنم.
دلم میگیره از این شهر و از جفایی که به هم میکنیم. این جا، توی این شهر دودی، حتی برای نفس کشیدن هم باید مراقب باشی. این جا برای محبت کردن باید آدم ها رو گزینش کنی. باید دوست داشتن رو فراموش کنی. اینجا اگر کسی بی دلیل مشتش رو به سرت کوبید نباید تعجب کرد. اینجا اگر در جواب سلام، توهین شنیدی اصلا غریب نیست. اما اگر روزی یه ستاره دیدی حتما شک کن که اینجا تهرانه. اگر 2 نفر رو دیدی که بدون دغدغه و بی خیال دست همو گرفتن و دارن میدون شک کن که اهل اینجان. اینجا اگر کسی رو گم کردی دیگه نباید دنبالش بگردی. اگر دلت گرفت و گریه کردی حتما دیوانه ای. با بقیه از گذشت حرف نزن، هیچ کس نمیفهمه چی میگی. اگر پوشیده رفتی و لخت برنگشتی حتما خدا رو شکر کن. اگر بوی خدا رو حس کردی بدون که خدا راهش رو گم کرده بوده. اگر کسی رو دیدی که مدعی فرهیخته بودن نبود، بدون که فرهیخته است. یادت باشه که اینجا، جای تو نیست. اینجا شهر ماست. شهر بی ستاره. شهر گمشده ها.
صندلی رو به پنجره نزدیک میکنم. از اینجا هر چه باید، پیداست. از تو میخواهم، خدا که کنارم بنشینی. در ملکوت جای تو را کسی نمیگیرد. لحظه ای کنارم بنشین. خدایا خوب ببین. از پنجره ببین. از نزدیک، از زمین نمیدانم از آن بالا ما چه شکلی هستیم. نمیدانم از آن بالا اشکهامان را میبینی؟ نمیدانم فریادمان را میشنوی؟ خدایا این بار از اینجا ببین. چهره تکیده مادرانی را ببین که غم بی فرزندی کشتشان. اشک چشمان کودکانی را ببین که برای یک پفک میگریند، سر بر سر پدرشان میگذارند و اشکشان با اشک پدرشان پیوند میخورد چون پدر حتی نمیتواند آرزوی کوچک فرزند خود را برآورده کند. خدایا چماق ها را میبینی؟ این ها سزای کسانیست که میپرسند چرا چماق؟ خدایا خسته شدی؟ خواهش میکنم باز هم ببین. صداها را میشنوی؟ صدای خفته هزاران درد نهفته در قلب هر کسی را؟ میبینی؟ مشت های گره شده مخفی در جیب را؟ مردمی را میبینی که هر روز می آیند و می روند و تمام حرفشان این است که باید بیاییم و باید برویم، هر روز بی امید و ساکن فقط میخزند تا غروب و هنگام غروب خوشحال از اینکه بیکار نبوده اند. خدایا این پنجره را به خاطر داشته باش و هزاران پنجره دیگر را که از هر کدام چیزهایی را میبینی تا بدانی ما فقط میتوانیم بد نباشیم. من را ببین که همه اینها را میبینم و جز تو به هیچ کس نمیتوانم بگویم.
نظرات اخیر
4 روز 9 ساعت قبل
4 روز 10 ساعت قبل
1 هفته 5 روز قبل
2 هفته 1 روز قبل
2 هفته 2 روز قبل
2 هفته 2 روز قبل
2 هفته 3 روز قبل
7 هفته 2 روز قبل
8 هفته 1 روز قبل
8 هفته 2 روز قبل